-رضایت زناشویی

از رضایت زناشویی تعاریف مختلفی ارائه شده است. الیس ( 1989) می نویسد : طرق مختلفی برای تعریف رضایت زناشویی وجود دارد که به نظر او بهترین تعریف توسط « ماکینز» ارائه گردیده است که این چنین است : « احساسات عینی از خشنودی، رضایت و لذت تجربه شده توسط زن یا شوهر در زمانی که همه جنبه های ازدواجشان را در نظر می گیرند » (سلیمانیان، 1390).

رضایت یک متغیر نگرشی است و بنابراین یک خصوصیت فردی زن و شوهر محسوب می شود. طبق تعریف فوق رضایت زناشویی در واقع نگرش و احساس مثبت و لذت بخشی است که زن و شوهر از جنبه های مختلف زندگی زناشویی دارند. رضایت فرد از رابطه زناشویی موجب رضایت وی از خانواده شده و رضایت از خانواده در حکم رضایت از کل زندگی می گردد. به نظر اولسون و دیگران (1989) سه زمینه کلی رضایتمندی وجود دارد که با یکدیگر تداخل داشته و وابسته به یکدیگر می باشند که شامل : الف) رضایت افراد از ازدواج خوب، ب) رضایت از زندگی خانوادگی، ج) رضایت از زندگی بطور کلی می گردد (سلیمانیان، 1390).

رضایت افراد از ازدواج در یک جامعه تک همسری بخش مهمی از سلامت فیزیکی و عاطفی فرد محسوب می شود. این نکته خود رابطه و همبستگی بین رضایت زناشویی و بهداشت روانی را آشکار می کند(وینچ، 1984، ترجمه قراچه داغی،1380).

الیس ( 1986) به نقش تفکر در رضایتمندی و نارضایتی زناشویی پرداخته است. توافق زن و مرد در مورد مسائل مختلف زندگی نقش عمده ای دارد که به نظر الیس این توافق متأثر از طرز تفکر و علایق زوجین می باشد. این زمینه ها و مسائل شامل موضوعاتی از قبیل آزادی اعضای خانواده، تعداد فرزندان، تحصیل و تربیت فرزندان، مداخله اطرافیان و … می باشد. در زمینه های مربوط به علائق، نظیر نحوه گذراندن اوقات فراغت و سرگرمی ها نیز باید توافق نسبی حاصل گردد. در این موارد اگر یکی از زوجین علائق طرف مقابل را نادیده بگیرد موجبات دلسردی و ناکامی در رابطه زناشویی را فراهم می آورد (الیس، 1986).

 

تفاهم زناشویی

یکی از مهمترین عوامل مؤثر در رضایت زناشویی تقویت هایی است که زوجین به یکدیگر نشان می دهند. به نظر روزبلث (1980) برخی عوامل می تواند بر تفاهم زناشویی مؤثر باشد که این موارد به جنبه های روانی و زیستی اشاره دارد که در جنبه های روانی یا رفتارهای تشویق کننده دیگران زندگی زناشویی بارور از غیر بارور مشخص می شود زیرا همواره تفاهم زناشویی با ارائه پاسخی منطقی زوجین همراه است (ساپینگتون، 1999، ترجمه شاه برواتی، 1382). تفاهم زناشویی با شناسایی شخصیت های زوجین در ارتباط است زیرا اگر زن و شوهر همدیگر را به گونه ای دقیق درک کنند به عنوان زوجهای خوشحال کننده شناخته می شوند از این رو متوجه می شویم که تفاهم زناشویی به شناخت دقیق زوجین و ارائه پاسخهای مثبت که شامل اعتماد، صمیمیت و احترام می باشد تأکید دارد و هنگامی که شخص تفاهم زناشویی بالاتری را تجربه می کند اختلالات کمتری را نشان می دهد زیرا که همواره تفاهم زناشویی با کاهش اختلالات روانی و بخصوص اضطراب افسردگی در زوجین  همراه است. در تحقیق دیگری در زمینه شناسایی عوامل مؤثر در تفاهم زناشویی مشخص گردید که با افزایش عشق و محبت و صمیمیت بین زوجین تفاهم زناشویی و شادمانی نیز افزایش می یابد ( یونسی، 1388).

 

2-8-تنوع نقش ها در ارتباطات زناشویی

چندین نوع نقش در چندین نوع ازدواج مطرح است : ازدواج پدرسالار، اگرچه زن در بعضی موارد مانند تربیت فرزند قدرت دارد ولی شوهر در ارتباطات مسلط است. ازدواج مادر سالار، مادر در ارتباطات مسلط است این نمونه ازدواج در سطوح طبقات پایین جامعه بیشتر دیده می شود اغلب بخاطر فقدان و یا غیبت پدر است. ازدواج برابرنگر، این نوع ازدواج در سطوح اجتماعی متوسط بیشتر دیده می شود بطوری که افراد در اعمال قدرت سهیم و شریکند. مرد و زن هر دو به یک اندازه مسئول هستند و ازدواج بر پایه همراهی متقابل بنا شده است (نظری، 1389).

چرخه زندگی خانواده

اکستی (1989) می نویسد : مدل تبادل اجتماعی مورد استفاده در امور زناشویی تعریف معناداری از رضایت زناشویی را ارائه می دهد، انطباق بین آنچه که فرد از زندگی زناشویی انتظار دارد و آنچه که در واقع امر زندگی تجربه می کند اثرگذار است. تحقیقات نشان می دهد که میزان رضامندی زناشویی در مراحل تولد و تربیت فرزندان کاهش پیدا می کند. ازدواج دارای طول عمری است که می توان آن را به سه دسته تقسیم کرد. مرحله نخست 5 سال اول زندگی زناشویی را در بر می گیرد. معمولاً زوجها در این مرحله رضایت زناشویی بالایی دارند. مرحله دوم زندگی از زمان تولد فرزندان و رشد آنها شروع می شود. در این مرحله پایداری زندگی زناشویی مشخص می شود و همچنین این دوران نیز در اواخر 40 سالگی یا اویل 50 سالگی پدر و مادر به پایان می رسد و این زمانی است که جوانترین فرزند خانواده برای خود زندگی مستقل دست و پا کرده است و بالاخره به مرحله سوم ازدواج می رسیم که زن و شوهر مجدداً با هم تنها می شوند؛ این دوران نیز با مرگ زن یا شوهر به پایان می رسد(سلیمانیان، 1390).

میزان رضایت زناشویی در هر یک از مراحل متفاوت است. هاروک فیلدمن در تحقیق خود در زمینه رضایت زن بر حسب دوره های مختلف زندگی خانوادگی این نتیجه را گرفت که رضایت زن تا زمان مدرسه رفتن بچه ها به تدریج کاهش می یابد و از این دوره به بعد زمانی که فرزندان خانواده را ترک می گویند و همچنین دوره بازنشستگی شوهر، رضایت زن افزایش می یابد. محقق خاطر نشان می سازد رضایت زن و شوهر در دوره های مختلف زندگی زناشویی یکسان نیست و رضایت شوهرها در دوره های مختلف کمتر متغیر است ولی دوره تربیت فرزندان بیشتر اثر منفی روی رضایت زن در ازدواج دارد. از نظر این محقق تربیت فرزندان ایجاد مسئولیت بیشتری برای زن می کند. در این دوره است که زن تا حدودی رفاقت شوهر را از دست می دهد، در نتیجه رضایت وی کاهش می یابد (بلانچ،1985، ترجمه قراچه داغی،1380).

دانشمندان با در نظر گرفتن سعادت زناشویی این پرسش را مطرح ساختند که آیا تفاوت سنی بالا در میان همسران موجب تغییر در نحوه اندیشه و کردار و در نتیجه ایجاد دشواری ویژه ای در راه خرسندی زناشویی نخواهد داشت؟ تحقیقات آنچنان نتایج قاطعی بدست نداده است؛ لیکن همگی هم نظرند که تشابه سنی هم ارز، بهترین تعادل در زندگی خانوادگی را به دنبال دارد. هر چند دانشمندان در پذیرش اینکه تفاوت وسیع سنی میان زن و شوهر در اکثر موارد همچون عامل زیانمند، بر سلامت خانواده تأثیر می گذارد. جملگی هم داستان هستند(نظری،1389).

با این حال در تعیین مرزهایی که اختلاف سنی نباید از آن فراتر رود وحدت نظر وجود ندارد. عده ای معتقدند تفاوت سنی 5 تا 6 سال هستند و عده ای 3 تا 4 سال، ولی با وجود همه این اختلافات آنچه مسلم است این است که فاصله وسیع سنی به استواری و پایداری کانون خانوادگی کمک نخواهد کرد. هر چند در مورد میزان تفاوت سنی، هنجاری در دست نیست، پرسشی که با این بحث مطرح می شود بدین قرار است : آیا شکاف سنی همواره موجبات سقوط کیفیت زندگی زناشویی و از هم گسیختگی آن را فراهم می آورد ؟ پاسخ چنین است : حیات خانواده از عناصر متعددی تشکیل می شود که سن زوجین و فاصله آن یکی از آنها است. بنابراین لزوماً در نتیجه یک عامل این حیات در معرض تهدید قرار نمی گیرد و بسیارند افرادی که شکاف سنی زندگی آنان را از همسرشان جدا می سازد، ولی علیرغم آن از زندگی زناشویی موفقی برخوردارند(نظری،1389).

دو نظریه در مورد رضامندی زناشویی، زنانی که با مردانی مسن تر ازدواج کرده اند وجود دارد. دیدگاه روانکاوی که اظهار می دارد رضامندی زناشویی در نزد این زنان به سختی قابل حصول است و متکی به ویژگیهای جنسیتی مرسوم است. در مقابل دیدگاه اجتماعی می گوید که چنین زنانی شانس بهتر یا برابری، برای دستیابی به رضامندی دارند. اگرچه بازنگری اطلاعات نشان داد که اختلافات سنی همسر تأثیر نامطلوبی بر توانایی زنانی که با مردان مسن تر ازدواج می کنند، برای نیل به رضایت زناشویی ندارد ولی شواهدی در دست است که نشان می دهد چنین ازدواجهایی جنبه منفی داشته و بازتابی از دیدگاه روانکاوانه است( نظری، 1389).

 

2-9-زمینه های اصلی رضایت زناشویی

به عقیده هارلوک  به طور کلی پنج زمینه در رضایت و سازگاری زناشویی اهمیتی اساسی دارند که عبارتند از : 1) داشتن مسئولیت مشترک، 2) تمایلات و روابط جنسی، 3) برقراری روابط با اعضای خانواده و افراد خارج از آن، 4) کمک رسانی در امور منزل، و 5) تقسیم مسئولیت ها . احساس رضایت و خوشبختی فرد در زندگی زناشویی بستگی کامل به سازگاری فرد در هر یک یا لااقل چند مورد از موارد پنجگانه دارد. بدیهی است احساس رضایت در زمینه روابط زناشویی در مورد موفقیت های آنی افراد و سازگاری شغلی و اجتماعی آنها نیز تأثیر بسزایی دارد. از طرفی برخی تحقیقات نشان میدهند که پس از ازدواج رضایت از زندگی مشترک و سازگاری با آن خیلی زود رو به کاهش می گذارد. سرعت و شدت این کاهش در مطالعات مختلف متفاوت است و برخی پژوهشگران در این زمینه به نوعی افت مداوم اشاره می کنند. به طور کلی وضعیت رضامندی زن و شوهر از زندگی نشان می دهد که در اولین سالهای زندگی رضایت کاهش پیدا می کند. در دوره میانسالی به حالت تثبیت رسیده و در سالهای پایانی افزایش می یابد. امروزه می توان تأثیرات منفی فشار آورهای شغلی در رضایت مندی زناشویی را مشاهده کرد؛ زیرا در صورت افزایش فشار شغلی، مسئولیت پذیری فرد در محیط خانواده و تقسیم امور خانوادگی با اختلال روبرو گردیده و در نتیجه تعادل وظایف بهم می خورد؛ در این مواقع نارضایتی زناشویی افزایش می یابد (کرباسیان، وکیلیان، 1378).

منابع نارضایتی همسران

منابع نارضایتی همسران در خصوص مسائل جنسی، پول، خانواده، کاهش آزادی عمل، افزایش مسئولیتها، دشواری تقسیم کارهای خانه و مراقبت از فرزندان، تفاوت در سلیقه های شخصی، اختلاف در ارجحیت ها، دشواری در هماهنگ کردن نیازها و عادات زندگی طرفین در مورد فعالیتهای فرهنگی و اجتماعی موسیقی و فضای لازم، اهمیت کار و موارد مختلف دیگر است. البته گاهی هم مسائل جزئی ریشه نارضایتی ها و اختلافات را تشکیل می دهد. به مرور زمان سطح تحمل طرفین تغییر قابل ملاحظه ای پیدا می کند و حرکات قشنگ و ظریف روزهای اول آشنایی بیش از پیش غیرقابل تحمل می شود. رضایت زناشویی انطباق بین وضعیتی که وجود دارد با وضعیتی است که مورد انتظار است یعنی رضایت زناشویی زمانی حاصل می شود که بین وضعیت فعلی و وضعیت آرمانی یا مورد انتظار فاصله زیادی وجود نداشته باشد و نارضایتی در روابط زناشویی زمانی پدید می آید  که این فاصله زیادتر گردد (ستیر،1972، ترجمه بیرشک، 1390).

 

2-10-عوامل مؤثر در رضایت زناشویی

اگر چنانچه رضایت زناشویی به عنوان یک متغیر وابسته در نظر گرفته شود، متغیرهای مستقل زیادی در ایجاد آن دخیل هستند. توافق در روابط جنسی برخورداری از رابطه و حمایت اجتماعی، رفاه اقتصادی و مادی، موقعیت اجتماعی زوجین، عدم دخالتهای غیر منطقی اطرافیان، توافق در خصوص شیوه های فرزندپروری از موارد و عوامل مهمی است که سطح رضایت از زندگی و سازگاری زناشویی را کاهش می دهد. نیاز جنسی یکی از نیازهای طبیعی بشر است که توسط همسر قانونی برآورده می شود. توافق در زمینه چگونگی و کیفیت برقراری رابطه جنسی و به تبع آن احساس رضایت متقابل حاصل از آن در تأمین رضایت زناشویی و ارتقاء سطح سلامت روانی زن و شوهر بسیار مؤثر است(بلانچ، 1985، ترجمه قراچه داغی، 1380).

بلانچ (1985)، به روابط جنسی به عنوان یکی از عوامل مهم در رضایت یا نارضایتی زناشویی اشاره می کند. او معتقد است که رابطه جنسی در هر یک از مراحل سه گانه زندگی زناشویی ( مرحله اول، 5 سال اول زندگی، مرحله دوم دوران رشد فرزندان، مرحله سوم زمانی که زن و شوهر مجدداً تنها می مانند ) ممکن است به شکلی دچار اختلال گردد که به نوبه خود موجب نارضایتی از زندگی زناشویی می گردد. در بین جنبه های مختلف زندگی زناشویی شاید بتوان گفت که اگر سازگاری و رضایت جنسی مهم ترین بعد نباشد، لااقل از ابعاد مهم به حساب می آید که رضایت یا عدم رضایت در این زمینه تأثیر خود را بر سایر زمینه های زندگی مشترک می گذارد. رضایت جنسی اگر به دلایلی برای یکی از همسران حاصل نگردد، می تواند منبع مهمی برای ناسازگاری و احساس عدم خوشبختی گردد. چون در این بعد از سازگاری، جنبه های محرمانه و خصوصی آن غالب است و شرم و حیای اجتماعی اجازه بروز و ظهور احساسات و افکار مربوط به آن را به سادگی نمی دهد.در صورت عدم وجود رضایت یا سازگاری در این زمینه، موضوع می تواند حالت حاد و پیچیده ای به خود بگیرد. بعد دیگر مربوط به نقش عوامل جنسی در رضایت یا عدم رضایت زناشویی به اهمیت سازگاری زن و مرد با نقش جنسی خود اشاره دارد. (بلانچ، 1985، ترجمه قراچه داغی، 1380).

به نوشته هارلوک (1986)، هر اندازه مفاهیم جنسی و نقش جنسی تعریف شده برای زن و مرد روشن تر باشد وظایف آنان در ایفای نقش خود ساده تر خواهد بود. وجود مفهوم های مخالف مربوط به نقشهای جنسی نیز به احساس تردید و سردرگمی و اضطراب و بیهودگی منجر می گردد؛ به ویژه اگر یکی از طرفین ( شوهر یا زن ) از نقشی که جامعه برایش در نظر گرفته ناراضی باشد چنین امری به احساس پوچی و بیهودگی در روابط زناشویی دامن زده و انگیزه های زندگی زناشویی را تضعیف می کند. از آنجایی که سردرگمی نقش برای زنان بیشتر از مردان است مشکلات سازگاری آنان نیز در این زمینه بیشتر می گردد. نارضایتی از ایفای نقش زنانه می تواند سطح رضایت و سازگاری زناشویی را به میزان قابل ملاحظه ای کاهش داده و حتی اختلال اساسی در روابط همسران ایجاد نماید. در این میان نحوه برخورد اجتماع و فرهنگ با نقش زنانه بسیار مهم می باشد. برای مثال فرهنگی که زن را به رقابت با مرد دعوت می کند و حضور اجتماعی او را مهم تر از بهداشت و سلامتی روانی اش تلقی می کند، خود به میزان زیادی افسردگی و سردرگمی را در زنان افزایش می دهد. به هر حال باید در نظر داشت که اگر زن در این زمینه دچار تعارض و سردرگمی شود، به نظر می رسد که ترجیح نقش همسری و مادری در راستای بهداشت روانی او ارجح تر است؛ گو اینکه در میان زنان در انتخاب دو راه مسئولیت اجتماعی یا مسئولیت تربیت فرزندان تفاوتهای فردی زیادی ممکن است دیده شود. سلطه جویی زن و مرد در روابط زناشویی یکی دیگر از عوامل مهم نارضایتی در روابط ازدواجی است. مردانی که می خواهند سلطه تمام عیار خود را در محیط خانه و در برخورد با زنان خود اعمال نمایند، به احتمال زیاد زندگی موفقی نخواهند داشت. چنین فردی احتمال دارد به خاطر عدم کسب رضایت از زندگی زناشویی حتی دچار مشکلات اجتماعی و شغلی گردد. زنانی هم که بخواهند تسلط یکطرفه در زندگی پیدا کنند، موجب ناسازگاری و نارضایتی در روابط زناشویی می گردند (کرباسیان و وکیلیان 1378).

به نوشته هارلوک (1968)، گسستگی پیوندهای ازدواج و طلاق اغلب نتیجه تعارضهای برداشت زوجین از نقشهای جنسی می باشد. گفته شده است که ایفای نقش والدین و سازگاری با این نقش نیز تا حدودی به نگرش فرد نسبت به نقش جنسی خود مربوط می گردد. مردی که فکر می کند یک مرد باید مقتدر باشد، ممکن است فرزندان خود را بیشتر تنبیه کرده و محبت خود را نسبت به آنان کمتر ابراز نماید. رضایت خاطر تنها زمانی در وی ایجاد می شود که قبول کند او یک پدر است و از ایفای نقش پدری احساس خرسندی نماید. به علاوه موفقیت شغلی نیز به سازگاری با نقش جنسی بستگی دارد. مشاغل مردانه برای مردان و مشاغل زنانه برای زنان رضامندی بیشتری به همراه دارند. اهمیت موضوع در آن است که نارضایتی شغلی تنها به زندگی شغلی محدود نمی شود، بلکه سایه خود را به کلیه جنبه های زندگی فرد می گستراند. برقراری رابطه اجتماعی مطلوب و برخورداری از حمایتهای اجتماعی و سازگاری وی در اجتماع نمایانگر یادگیری رفتارهای مناسب اجتماعی است. چنانچه همسری در روابط اجتماعی خود سازگاری لازم را نداشته باشد و دچار نارساییهایی در ارتباط با دیگران گردد، احتمال اینکه عکس العملهای تند و خشن از خود بروز داده یا انزوا وگوشه گیری را اختیار نماید، زیاد است و این عوامل خود منبع بزرگی برای نارضایتی زناشویی است. بالعکس اگر همسری از شبکه روابط اجتماعی وسیع تری برخوردار بوده مهارتهای بین فردی زیادی داشته و به طور کلی حمایت اجتماعی قابل ملاحظه ای داشته باشد، در روابط زناشویی خود نیز به احتمال قوی میزان رضایت بالاتری خواهد داشت (کرباسیان و وکیلیان، 1378).

از دید سارکوسکی و گرین وود (1984)، نوعی ارتباط مثبت میان سازگاری اجتماعی و سازگاری زناشویی وجود دارد. بدین معنا که افرادی در زندگی زناشویی راضی و موفق و سازگارند، متقابلاً در زندگی اجتماعی خود نیز میزان سازگاری بالایی را دارا هستند. ( یاربخت، 1392).

وینچ و دیگران (1974) نیز معتقدند که بین رضایت زناشویی و معاشرت اجتماعی همبستگی بالایی دیده می شود و افرادی که از ازدواج خود ناراضی هستند در حفظ رابطه رضایتمندی خارج از ازدواج نیز ناتوان هستند و تمایل به گوشه گیری و احساس انزوا و افسردگی دارند. بین مسائل اقتصادی و اجتماعی و بروز نارضایتی زناشویی نیز ارتباط وجود دارد. وینچ و دیگران (1974) معتقدند که یک ارتباط اساسی باثباتی بین نارضایتی زناشویی و اشکال مختلفی از ناراحتی های روانشناختی و اجتماعی دیده می شود. همچنین یک نوع رابطه اساسی بین نارضایتی زناشویی و اشکال مختلفی از محرومیتهای اقتصادی، اجتماعی وجود دارد ( یاربخت، 1392).

سیدنی بلانچ ( 1985) در همین رابطه خاطر نشان می سازد که تحقیقات لوینگر نشان می دهد که در مجموع زوجهای متعلق به طبقه اقتصادی و اجتماعی متوسط به عوامل روانی و عاطفی بیشتر اهمیت می دهند و حال آنکه طبقات کم درآمد و زوج های متعلق به رده های پایین تر اقتصادی- اجتماعی به ثبات مالی و عدم وجود ضرب و شتم در زندگی زناشویی تأکید دارند. درآمد کم، عدم برنامه ریزی صحیح مالی و ولخرجی نیز می تواند منجر به بروز اختلافات زناشویی گردد. هنگامی که درآمد خانواده اجازه  ارضای نیازهای اساسی را ندهد، بیکاری مرد و یا اشتغال نامنظم زن جهت رفع مشکلات اقتصادی می تواند سازگاری ازدواج را تحت تأثیر قرار دهد. همچنین به دلیل مشکلات اقتصادی خانواده ها ممکن است ازدواج ها در سنین پایین صورت گیرد که خود یکی از علت های طلاق محسوب می گردد مسئله دخالت اطرافیان و اقوام در زندگی مشترک زوجین یکی دیگر از عواملی است که می تواند روابط زناشویی را دچار مشکل سازد. خصوصاً زمانی که دخالت اطرافیان را وابستگی زن و شوهر به خانواده های خود تشدید نماید. آرون تی بک (1372) در این زمینه می نویسد : وابستگی های عاطفی زن و شوهر به خانواده های خود میتواند بر روی روابط زناشویی تأثیر سودمندی بگذارد. در بسیاری از موارد توجه و وابستگی زیاد زن و شوهر به خویشاوندان و دوستان یکی از عوامل مهمی است که می تواند موجب کاهش رضایت زناشویی گردد و حتی موجب جدایی زن و شوهر از یکدیگر شود (بک،1994، ترجمه قراچه داغی،  1382).

سگالن نیز می نویسد : پژوهش های متعددی نشان داده اند دخالتهای زیاد اعضای خانواده همسر در زندگی زوجین می تواند رضایتمندی از زندگی زناشویی را کاهش دهد. عامل دیگری که بی ارتباط با عامل دخالت اطرافیان در زندگی مشترک زوجین نیست و تأثیر زیادی بر سازگاری و رضایت زناشویی دارد، مسئله سازگاری زن و شوهر با بستگان همسر است. این یک واقعیت است که همراه با ازدواج هر فرد، جوان صاحب تعدادی از وابستگان جدید می شود. چنین افرادی دارای سنین، علائق و همین طور سوابق فرهنگی و اجتماعی متفاوتی هستند که هر یک از زوجین باید سازگاری با این اشخاص را که مورد انتخاب او نبوده اند یاد بگیرد. البته این امر به ویژه درباره پدر و مادر و خواهر و برادر زوجین بیشتر صادق است. در این باره برخی قالبهای ذهنی که گاهی با واقعیت های موجود نیز همخوانی ندارند مانند قالب ذهنی « مادر شوهر» یا « مادر زن » بدجنس موجبات احساسهای روانی ناخوشایند و نارضایتی در روابط همسران می گردد. این عامل در کنار عامل مربوط به دخالت های نابجای خانواده ها در امور همسران تأثیر زیادی بر ناسازگاری های خانوادگی می گذارد. در کنار عوامل فوق تمایل به استقلال طلبی عامل دیگری است که سازگاری یا بستگان همسر و به تبع آن خشنودی یا ناخوشنودی از روابط زناشویی را تحت تأثیر قرار می دهد. امروزه به دلیل استقلال بیشتری که افراد نسبت به گذشته در رفتار و روابط خود بدست آورده اند انتظار دارند که هنگام ازدواج نیز استقلال کامل داشته باشند. از این رو کمتر پذیرای راهنمایی و هدایت والدین و سایر اطرافیان بوده و اجازه دخالت به بزرگترها را نمی دهند. در این شرایط بدون شک گرایش بیش از اندازه هر یک از همسران به خانواده خود و توجه بیشتر به ایشان موجبات نارضایتی در زندگی زناشویی را فراهم می آورد. این امر بویژه زمانی تشدید می شود که زوجین به موقعیتهای اجتماعی جدیدی دست می یابند و رفتار والدین و اطرافیان خود را ممکن است مناسب شأن خود ندانند. گاهی نیز شرایط زندگی خانوادگی ایجاب می کند که همسران تازه ازدواج کرده  مسئولیت نگهداری و مراقبت از والدین سالمند خود را نیز به عهده بگیرند، که این خود می تواند منبعی برای استرس و عدم رضایت باشد. تفاوتهای شناختی و رفتاری والدین که متعلق به نسل های پیشین هستند، با رفتارها و الگوهای شناختی همسران جوان و اینکه سرکردن و مراقبت از پیران مستلزم سازگاری با وارونگی نقشهاست – یعنی  شناخت پیری و فقدان احتمالی والدین – خود می تواند یکی از منابع ایجاد نارضایتی باشد. مسئله وجود فرندان و نحوه تربیت آنان نیز به عنوان یکی از عوامل ایجادکننده نارضایتی در روابط زناشویی مطرح است ( ساروخانی، 1380).

این مطلب رو هم توصیه می کنم بخونین:   تعریف مفاهیم و نظریه های مربوط به هوش اجتماعی

در این مورد بلانچ  بر آن است که تولد فرزند بطور مشخص بر ازدواج تأثیرمی گذارد. به عنوان مثال تولد کودک برای برخی زوجین می تواند تهدیدی برای کاهش توجه فی مابین و یا روبرو شدن با مسئولیت جدید تلقی گردد، که این عوامل شاید یکی از دلایل به تأخیر انداختن بارداری در زنان باشد. در این شرایط مسئله فرزنددار شدن یا چشم پوشی از آن، منبع ناراحتی و ناسازگاری ویژه ای برای همسران جوان می گردد؛ به ویژه زمانی که یکی از طرفین خواهان فرزند و دیگری مخالف آن باشد( بلانچ، 1985، ترجمه قراچه داغی، 1380).

سگالن در زمینه تأثیر تولد فرزندان بر رضایت زناشویی می نویسد : تعدادی از پژوهش ها نشان داده اند که ورود فرزندان توقعاتی را در پی می آورد که می تواند به تعمیق شکاف بین زوجین منجر گردد. در فرضیه های جدیدتر مربوط به علل اختلافات زناشویی نیز حضور فرزندان و پیچیدگی روابط زوجین در اثر آن مورد توجه دقیق قرار گرفته است و پنچ و دیگران نیز معتقدند : افرادی که تازه بچه دار شده اند احتمالاً رضایت کمتری از ازدواج خود دارند. البته در بسیاری از موارد نیز وجود کودکان به ویژه برای همسرانی که منتظر این اتفاق بوده و خود را برای حضور او مهیا کرده بودند می تواند مبتنی بر رضایت و سازگاری باشد و حتی در مواردی به دلیل وجود و حضور فرزندان برخی از اختلافات همسران رو به کاهش گذارده و موجبات تحکیم روابط آنان گردیده است. هماهنگی ارزشی و عقیدتی بین زن و شوهر تأثیر بسزایی در سازگاری و رضایت آنان دارد. در مقابل اختلاف زن و شوهر در مسایل عقیدتی و ارزشی عوامل مهم نارضایتی زناشویی است ( ساروخانی، 1380).

ساروخانی (1370) در این زمینه می نویسد : به عقیده وود هر اندازه ناهمگونی بین دو همسر از نظر مذهب و نژاد بیشتر باشد، اختلافات و کشمکش ها نیز زیادتر است. هماهنگی و انطباق ارزشی و عقیدتی خود می تواند در ذیل « تشابه پیشینه »، مورد مطالعه قرار گیرد که نقش بسیار زیادی می تواند در رضایت زناشویی داشته باشد.

در این زمینه هارلوک (1968) می نویسد : هر فردی که ازدواج می کند باید با فرد دیگری که تجربه های اولیه و پیشینه متفاوتی با وی دارد، سازگار گردد حتی با توجه به تشابه ظاهری پیشینه دو زوج نگرشهای خاص هر یک نسبت به زندگی می تواند منحصر به فرد باشد هر اندازه تفاوتها در این زمینه بیشتر باشد احتمال ناسازگاری و نارضایتی بیشتر است. محققین مختلف در تحقیقات خود نشان داده اند که، افراد تمایل به انتخاب همسرانی دارند که همتای خود باشند و در این زمینه ویژگی های جسمانی، اخلاقی و ارزشی و داشتن علائق مشترک از زمینه های مهمی است که زوجین به آنها توجه دارند. تشابه ارزشی همسران بیشتر متوجه اهداف و تمایلات زندگی است. در این زمینه همسرانی که دارای ارزشهای همگرا هستند نسبت به آنانی که ارزش های واگرا دارند سازگاری بیشتری از خود نشان می دهند. به عنوان مثال اگر طرفین، خواهان تحرک و پیشرفت در زندگی باشد، احساس خرسندی آنان بیشتر از زمانی خواهد بود که تنها یکی از ایشان خواهان آن بوده و دیگری هدف های متفاوتی را دنبال نماید (کرباسیان و وکیلیان، 1378).

همسانی سنی بین همسران نیز از متغیرهای بنیادی در سازگاری و رضایت زناشویی به حساب می آید. گفته شده است این همسانی زمانی حاصل می شود که اختلاف سنی زوجین با یکدیگر خیلی زیاد نباشد. تفاوت سنی نمی تواند به تنهایی عامل مجری در ازدواج باشد؛ لیکن تشابه سنی یکی از بهترین تعادل ها در روابط زناشویی است زیرا تفاوت سنی موجب تفاوت در نگرش ها و انتظارات افراد شده و سازگاری آنان را مشکل می کند. از نظر کارشناسان شکاف سنی بین زوجین در ترکیب با عوامل منفی دیگر است که می تواند موجبات کاهش کیفیت ازدواج و در نتیجه نارضایتی زناشویی را فراهم آورد.

فرضیه همسانی معتقد است که، اشتراکات عقیدتی و ارزشی مربوط به علایق و سلیقه ها، زوجین را به طرف یکدیگر می کشاند و فقدان همسانی و شباهت معمولاً رابطه را مشکل دار می کند. لیکن افراد گاهی دنبال همسرانی می گردند که ویژگی ها و علائق و زمینه های متفاوتی دارند و می توانند قوت ها و ضعف های آنان را تکمیل نمایند.  به عبارتی در موارد زیادی دو فرد که تضادهایی را در یک زمینه دارند بیشتر می توانند همدیگر را جذب یا کامل نمایند ( فرضیه ناهمسانی). مانند قطبهای مخالف آهن ربا یکدیگر را جذب می کنند. به طور کلی باید گفت همسانی و ناهمسانی هر یک به سهم خود حقیقت دارند. یعنی در برخی موارد تشابهات و در برخی دیگر از موارد نیز این تفاوتهاست که در زندگی زناشویی روابط مثبت و رضایت بخش را به همراه دارد. عامل دیگری که می تواند در سازگاری زوجین و احساس رضایت و عدم رضایت زناشویی نقش اساسی بازی کند باورها و شناخت هاست که قادر است مجموعه ای از مشکلات را ایجاد کرده و بالعکس در صورت اصلاح شناخت های نادرست و باورهای منفی منبع سرشاری از رضایت در روابط زناشویی را موجب گردد. یکی از عوامل شناختی مهم علل و انگیزه های ازدواج هر کسی است. مسلم است که هر کسی که به ازدواج تن می دهد برای خود دلیلی دارد و به دنبال چیزی بوده است که می خواسته با ازدواج به دست آورد. اینکه آن چیز چیست بستگی به شناخت و ایده آل های زندگی افراد دارد ( ساروخانی، 1380).

ویرجینیا ستیر در کتاب «‌ آدم سازی » این عامل شناختی را بیشتر مد نظر قرار داده و می خواهد به این پرسش که « چرا افراد به ازدواج تن می دهند و می خواهند از طریق ازدواج چه چیزی بدست آورند؟ » پاسخ دهد. به نظر وی آرزوهای مردان و زنان در این زمینه تفاوت دارد. آرزوهای زنان بیشتر متمرکز بر این بوده است که دوست داشته اند یا مردانی ازدواج کنند که از همه بیشتر دوستشان داشته باشد. برای آنان ارزش و احترام قائل باشد و با آنان چنان صحبت کند که از زن بودن خود احساس لذت نمایند. از آنها طرفداری نماید و به آنها احساس آرامش دهد و به وقت درماندگی در کنارشان باشد مردان در پاسخ می گویند در آرزوی یافتن زنی می باشند که احتیاجات آنان را درک کند و از قدرت و مردانگی آنان لذت ببرد و آنان را به چشم رهبری خردمند بنگرد که حاضر است در مواقع نیاز به کمک آنان بشتابد و به آنان احترام گذارد. غذای خوب و ارضای جنسی خوب، از آرزوها و خواسته های مردان در رابطه زناشویی بوده است (ستیر،1987، ترجمه بیرشک، 1390).

 

بدین ترتیب ملاحظه می گردد که هر یک از زوجین با دنیایی آرزو و خواسته و با مجموعه ای از شناخت ها و باورها ( چه صحیح و چه غلط ) برای ازدواج روی می آورند و انتظار دارند به تمامی خواسته های خود برسند؛ لیکن وقتی در می یابند که قبل از ازدواج خیلی آرمانی فکر می کرده اند و اکنون واقعیتهای زندگی چیزی تقریباً متفاوت با انگاره های قبلی شان است. ممکن است دست به ناسازگاری در روابط زناشویی زده و یا احساس خشنودی و رضایت درونیشان از ازدواج کاهش یابد. مفهومی که بیشتر از آرزوها و ایده آل های دوران نوجوانی سرچشمه می گیرد، نقش بسیار مهمی در انتخاب همسر و به دنبال آن در رضایت زناشویی  دارد. شاید بتوان گفت در این میان ایده آل های مردان واقعی تر از ایده آل های زنان باشد. معمولاً همسران آیده آل زنان مردانی هستند که خواهان پیشرفت زنان در زندگی بوده و به اموری چون عاطفه و عشق و درک همسر خود تأکید دارند، متقابلاً مردان نیز زنانی را ترجیح می دهند که کدبانوی قابلی بوده و سازگاری خوبی از خود نشان دهند و همچنین از درگیری و اصطکاک پرهیز نمایند. آشنایی تدریجی همسران با یکدیگر در طول زندگی موجب می گردد که به مرور ماسک یا صورتک خیالی که موجب تصور خطای هر یک از دیگری می شد، کنار زده شود و واقعیت چهره نماید. در ابتدای زندگی به علت شدت نیازهای عاطفی و جنسی شاید هنوز زود باشد که این صورتک ناپدید گردد زیرا شدت عشق و علاقمندی باعث درک نادرستی از پدیده های واقعی خود را با همسر ایده آلی (خیالی) در می یابند و در این هنگام است که سازگاری برای آنان مشکل شده و ایرادگیری و بهانه جویی مداوم، عرصه را برای طرفین تنگ کرده و میزان رضایت زناشویی را کاهش می دهد. تجربه های اولیه مربوط به دوره کودکی نیز از عواملی است که در انتخاب همسر ایده آل در آینده تأثیر می گذارد. به عنوان مثال گفته شده است مردانی که قد کوتاهی دارند به دنبال زنانی هستند که از آنان کوتاه تر باشند و یا زنانی که در دوران کودکی خود سلطه جو بوده اند تمایل دارند همان نقش را در زندگی زناشویی داشته باشند؛ که این می تواند موجب تعارض در روابط با همسرشان گردد زیرا ممکن است شوهر او نیز خواهان سلطه متقابل باشد. بدین ترتیب غالب نیازهای تحقق نیافته دوران کودکی اگر توسط شریک زندگی ارضا نگردد موجبات ناسازگاری و نارضایتی در روابط زناشویی را فراهم می سازد. اما اگر چنانچه وضعیت برعکس باشد یعنی نیازهای سرکوب شده و تحقق نیافته مربوط به دوران کودکی در زندگی زناشویی ارضا گردند، سطح رضایت و سازگاری زناشویی نیز بالا خواهد رفت ( ستیر، 1987، ترجمه بیرشک، 1390).

 

دیدگاه روان پویشی در زمینه زناشویی درمانی که از آرا و عقاید افرادی چون فروید[15] و ویتی کات[16] (1965)، کلاین[17] (1965) سرچشمه می گیرد نیز بر اهمیت و نقش تجارب اولیه و رابطه آن با زندگی زناشویی تأکید دارد. این نقطه نظر گفته می شود که یک جنبه مهم از زندگی انسان ها آن است که هرکس بدواً و در اوایل زندگی خانوادگی خود معنای مشارکت در رابطه صمیمی و پویا در مدت زمانی طولانی را فرا می گیرد. ازدواج نیز از خصوصیات مشابهی برخوردار است و برای اغلب اشخاص ازدواج در حکم برقراری دومین ارتباط صمیمانه در زندگی است. در دوران کودکی افراد رابطه منحصر به فردی با شخص یا اشخاصی از جنس مخالف را تجربه می کنند. بدین ترتیب هر دختری ابتدا از مادر خود می آموزد و با پدر خود رابطه میان شناختی برقرار می کند. عکس این موقعیت نیز در مورد پسرها دیده می شود. در ازدواج گرایشی به تجدید این خاطره هست و اگر تجربه اولیه مربوط به دوران کودکی با اشکالاتی مواجه شده باشد امکان بروز همان مشکلات، این بار در زندگی زناشویی وجود دارد  (بلاچ، 1985، ترجمه قراچه داغی،  1380).

بطور خلاصه باید خاطر نشان ساخت که « رضایت زناشویی » بعنوان یک متغیر وابسته بستگی به شمار زیادی از متغیرهای مستقل دارد که هر یک از آنها به تنهای و در ترکیب با یکدیگر می توانند در رضایت یا عدم رضایت زناشویی مؤثر باشند. برای اطمینان از داشتن یک زندگی زناشویی رضایت بخش این عوامل و متغیرها باید شناخته شوند و از طریق جلسات آموزشی( فردی – گروهی) به زوجین شناسانده شوند؛ بدین ترتیب ملاحظه می گردد که آموزش بهترین وسیله ای است که در اختیار ماست تا از طریق آن به پیشگیری از اختلافات زناشویی و نابسامانی های زندگی خانوادگی که در نهایت ممکن استبه طلاق و جدایی همسران بیانجامد بپردازیم. اهمیت آموزش نسبت به مشاوره و زناشویی درمانی در آن است که بر بعد پیشگیری تأکید دارد و همواره پیشگیری بصرفه تر و عاقلانه تر از درمان است. در جلسات آموزشی گروهی زوجین مهارتهای ارتباطی، مهارتهای ازدواجی، شیوه های مقابله با استرس های زندگی، شیوه های اصلاح باورها و شناختهای نادرست، انتظارات غیر واقعی و آرمانگرایانه، توقعات غیر واقع بینانه زوجین از یکدیگر و … مورد طرح و بررسی قرار می گیرند و جنبه های مختلف آن به کمک خود همسران مورد بررسی قرار گرفته و تأثیرات احتمالی آن بر روابط زناشویی نشان داده می شود. بررسی ها نشان می دهد که علت بسیاری از کشمکش های زندگی خانوادگی و اختلافات زناشویی به عدم وجود مهارتهای فردی، مقابله ای و ارتباطی بین زوجین بر می گردد و این امور به ظاهر پیش پا افتاده ولی بسیار مهم از نظر عملی در زندگی زناشویی تنها در بستر آموزش های رسمی زوجین امکان پذیر است. امری که باید بسیار مورد توجه قرار گرفته و به عنوان الگویی برای زوجین در حین ازدواج معرفی گردد و اهمیت آموزش های فوق در حصول سازگاری و رضایت زناشویی بیش از پیش مورد تأکید قرار گیرد( دومینیان، 1972، ترجمه قراچه داغی، 1370).

آسیب شناسی زندگی زناشویی

در سالهای اخیر الگویی در زمینه آسیب شناسی زندگی زناشویی فراهم آمده است که در آن به دو ویژگی مهم زندگی زناشویی توجه شده است. ازدواج مجموعه ای از روابط مختلف است که هر کدام از آنها ممکن است آسیب ببیند و دیگر آنکه هر ازدواج طول عمری دارد و در هر مرحله ای از ازدواج برخی از مسائل نقش مهم تری ایفا می کنند ( دومینیان، 1972، ترجمه قراچه داغی، 1370).

پنج رابطه عمده میان هر دو زوج عبارت است از رابطه جسمی، احساسی، اجتماعی، ذهنی و روحی. درمانگران مسائل زناشویی نیز با توجه به این پنج رابطه مهم به مشکل یابی روابط زناشویی می پردازند. مثلاً اگر روابط جنسی – که از مقوله جسمانی است – علت اصلی اختلافات زناشویی باشد درمانگر قادر می گردند در این باره فکر کند که آیا این تنها مشکل ازدواج است یا مشکلی است که در کنار سایر مشکلات موجود مطرح می گردد. در این مورد اگر چنانچه فقط رابطه جنسی مشکل ساز شده باشد، دران و مشاوره از نوع درمان اختلالات جنسی خواهد بود. در صورتی که رابطه احساسی و عاطفی زوجین خدشه دار شده باشد بایستی قبل از رفع مشکلات جنسی به درمان روانی و عاطفی اقدام نمود. همچنین مشاوران مسائل زناشویی و درمانگران بر این عقیده اند که هر ادواجی طول عمری دارد که می توان آن را به سه دوره تقسیم کرد : مرحله یا دوره اول پنج سال نخست زندگی زناشویی را در بر می گیرد که معمولاً زوجین در این دوره بین 30 – 20  سالگی قرار دارند. مرحله میانی، دوران رشد و پرورش فرزندان در خانواده است. این دوره نیز معمولاً اواخر چهل سالگی یا اوایل پنجاه سالگی است و دوره سوم زمانی است که فرزندان خانواده برای خود زندگی مستقلی تشکیل داده اند و زن و شوهر مجدداً با یکدیگر تنها می شوند. پایان این دوره معمولاً با مرگ زن یا شوهر فرا می رسد. مسائل و مشکلات زناشویی ممکن است در هر یک از این دوران با ویژگی های خاص خودش ایجاد گردد. مشاوران و درمانگران هنگام ارزیابی مشکلات زناشویی بایستی زوجین را در دوره یا مرحله خاص زندگیش قرار دهند ( دومینیان، 1972، ترجمه قراچه داغی، 1370).

اختلال در روابط عاطفی همسران

به نظر می رسد برخی از مسائل و مشکلات عاطفی، در سالهای نخست ازدواج بروز می کند. در اغلب این موارد زن و شوهرها قادر به قبول مسئولیت جدید به مقتضای زندگی زناشویی نیستند. اشخاصی که دارای این خصوصیات هستند معمولاً بعد از ازدواج دچار سردرگمی می شوند. در این حالت دو نفر قادر به برقراری رابطه صمیمانه لازم با یکدیگر نیستند. یکدیگر را دور از خود می بینند و وجه مشترک چندانی با هم ندارند. آن ها به این نتیجه می رسند که برای رهایی از تنهایی و برای رسیدن به موقعیت های تازه اجتماعی با یکدیگر ازدواج کرده اند. تردیدی که در زمینه احساس تعهد نسبت به رابطه زناشویی به وجود می آید، می تواند ناشی از مشکلاتی باشد که زوجین بیشتر با والدین خود داشته اند. در این حالت اگر پدر و مادر قادر به دست برداشتن از فرزند خود نباشد، این تردید تشدید می گردد. توصیه مشاوره ای و درمانی در خصوص این مسئله آن است که زن و شوهر باید به تشکیل فضای خانوادگی خود تشویق گردند یا به عنوان مثال می توان به شرایط مشکل ساز دیگری اشاره کرد که در آن شوهر در خانواده ای بزرگ شده است که مادر نقش غالب داشته است. در این حالت رابطه خصمانه مشابهی را شوهر، با همسرش برقرار می کند و دقیقاً خصومت و کینه اش را متوجه همسر خود می سازد. ممکن است دیر به منزل بیاید، مست کند، با زن دیگر رابطه برقرار کند و به طور کلی رابطه احترام آمیزی با همسرش نداشته باشد به عبارتی مرد می خواهد با اینگونه رفتارها ثابت کند که زن بر او نمی تواند تسلط داشته باشد. (بلاچ، 1985، ترجمه قراچه داغی، 1380).

شرایط مشکل ساز دیگر از لحاظ آسیب شناسی عاطفی که روابط زناشویی ممکن است به وقوع بپیوندد، « فریب احساسی » نامیده می شود و آن زمانی است که زن و مرد در انتخاب همسر آینده، مترصد شخصی مسلط و قدرتمند بوده است و پس از ازدواج درمی یابد که همسر مورد نظرش برعکس شخصی آرام، وابسته، مضطرب و نگران است. در این مورد چون این زن و شوهر ها امنیت خود را در استیلای همسر جستجو می کرده اند و حالا می بینند که به هدف خود دست نیافته اند احساس می کنند که فریب خورده اند و بینسان رفتار خصمانه اختیار می کنند (دومینیان،1972، ترجمه قراچه داغی، 1370).

تولد فرزند نیز شخصاً می تواند بر روی ازدواج تأثیرگذار باشد. در این زمینه حتی برای برخی از زوج ها تهدید کاهش توجه از طرف مقابل یا عدم توانایی روبرو شدن با مسئولیت جدید ( پرورش فرزندان ) باعث می گردد که بارداری تا حد امکان به تعویق بیافتد و در بعضی از موارد حتی از بچه دار شدن خودداری گردد. برای مثال ممکن است در نظر شوهر، بارداری همسر و به دنبال آن تولد یک نوزاد جدید، بیش از حد اضطراب برانگیز و نگران کننده باشد و برای رهایی از چنین حالتی به سراغ زن دیگری برود یا مثلاً ممکن است نوزاد تمام وقت مادر را به خود اختصاص دهد و مادر در این شرایط دنیای خارج از نوزاد خود و شوهرش را فراموش کند. در این صورت زن ممکن است دچار افسردگی شده و مشکلات عاطفی شدیدتری نیز پیدا کند. با گذشت زمان زن و شوهر از اعتماد به نفس بیشتری برخوردار می شوند و روابطشان دستخوش تغییر می گردد. زن و شوهر معمولاً به اتفاق تغییر می کنند، اما اگر تغییر کردن زن یکطرفه باشد و شوهر با این تغییر موافق نباشد ممکن است زن احساس بدی پیدا کند و آزادی و استقلالش کاهش یابد. در اوایل ممکن است اختلافات جنبه صرف احساسی داشته باشد؛ لیکن با گذشت زمان، زن خشمگین تر شده و تیرگی روابط سایر حیطه های ارتباط زناشویی از جمله روابط جنسی زوجین را نیز مختل می کند. بدین ترتیب تغییر یک جانبه ممکن است در ازدواجی به وقوع بپیوندد که در آن یکی از طرفین همواره مسئولیت کاستی ها و مشکلات زندگی را بخواهد بر عهده بگیرد. در نهایت ممکن است این فرد ( همسر) به این نتیجه برسد که دلیلی برای این کار نیست و دیگر حاضر نشود به عنوان سپر بلا قرار گیرد(دومینیان،1972، ترجمه قراچه داغی، 1370).

در بخش پایانی دوره دوم ازدواج زن و شوهر ممکن است با بحران میانسالی روبرو گردند. مثلاً شوهر ممکن است به این نتیجه برسد  که با آنکه در شغلی خود موفق تر بوده است از اهداف شخصی دور مانده است. زن نیز در موقعیت و شرایط یائسگی ممکن است به این نتیجه برسد که احساس زنانگی و جنسیت خود را از دست بدهد. این شرایط همزمان با اواخر سالهای دوران نوجوانی فرزند خانواده است که مسائلی از قبیل استقلال طلبی و … فرزندان نیز به مشکلات زناشویی اضافه گردد که به جای زناشویی درمانی بهتر است خانواده درمانی انجام شود. تغییرات اساسی و عاطفی که از دوره دوم زندگی زناشویی شروع شده بود می تواند تا دوره سوم ادامه داشته باشد. در این دوره ممکن است زن احساس کند که دیگر شوهرش مثل سابق با او رابطه احساسی و عاطفی ندارد؛ این رفتار می تواند به دلیل فرارش از اضطراب، تخفیف میل جنسی در دوران میانسالی و یا میل دوباره اش به آزادی عمل متناسب با سن جوانی باشد. از مشکلات احساسی دیگری که معمولاً زن و شوهرها در این دوره مبتلا به آن می شوند،‌حالتی را می توان نام برد که در آن زن و شوهر بخواهد روابط احساسی و عاطفی خود را از طریق فرزندانشان تنظیم نمایند. در این شرایط فرزندان به سن ازدواج می رسند و خانه را ترک می کنند، روابط زن و شوهر با آنکه سالها زیر یک سقف خوابیده اند مانند برخورد غریبه ها شده و خلأیی در زندگی خود احساس می کنندکه پر کردن آن بسیار دشوار است ( بلاچ،1985،ترجمه قراچه داغی، 1380).

  1. 1. Marital Satisfaction

. Ellis

. Roseblse

. Sappington

.Occhesty

.Belanche

. Hurlock

. Blanche

. Sarkusky

. Green  Wood  

. Winch  

. Beck

. Sgaln

.Wood

.Freud

. Viticate

.Klaen

.Dominan