تعریف شخصیت:

لغت شخصیت که در زبان لاتین (personalitc) خوانده می شود، ریشه در کلمه لاتین (Persona) دارد. این کلمه به نقاب یا ماسکی گفته می شود که بازیگران تئاتر در یونان قدیم به صورت خود می زدند. به مرور معنای آن گسترده تر شد و نقشی را نیز که بازیگر ادا می کرد، در بر گرفت. بنابراین، مفهوم اصلی و اولیه شخصیت، تصویری صوری و اجتماعی است و بر اساس نقشی که فرد در جامعه بازی می کند، ترسیم می شود. یعنی در واقع، فرد به اجتماع خود شخصیتی ارائه می دهد که جامعه بر اساس آن، او را ارزیابی می نماید (شاملو،1382). شخصیت در یک معنای کلی ، یعنی جنبه های بی همتا و نسبتاً پایدار درونی و بیرونی منش فرد که در موقعیت های مختلف بر رفتار وی تأثیر می گذارند. عدم توافق روان شناسان درباره ماهیت شخصیت، به اختلاف نظرهای زیادی درباره تعریف واژه شخصیت انجامیده است که به برخی از این تعاریف اشاره می گردد (شولتز، 1990، به نقل از کریمی و همکاران، 1384).

گوردون آلپورت

طی یک دوران شغلی ثمر بخش که بیش از 4 دهه طول کشید، آلپورت به عنوان یکی از برجسته ترین روان شناسان حوزه مطالعه شخصیت شناخته شد. در واقع آلپورت، بیش از هر کسی مطالعه شخصیت را از نظر علمی به بخشی مقبول در روان شناسی تبدیل کرد وی بیش از 50 شیوه تعریف شخصیت را مرور کرده و سپس تعریف خود از شخصیت را بدین گونه ارائه کرد:

«شخصیت، سازمان پویایی از نظام های جسمی- روانی در درون فرد است که رفتار و افکار ویژه او را تعیین می کند.»

هم چنین وی ، شخصیت را مجموعه عوامل درونی ای که تمام فعالیت های فردی را جهت می دهد ،تلقی می کند.

آدامز

آدامز معتقد است، هر گاه که ما از واژه «من» استفاده می کنیم اگر دقیقاً بدانیم منظورمان چیست و این واژه به چه چیزی دلالت می کند، شناخت نسبتاً خوبی درباره معنی شخصیت به دست آورده ایم.

 

کارل راجرز

راجرز، شخصیت را یک خویشتن (self) سازمان یافته دایمی می داند که محور تمام تجربه های فرد است.

جی. بی. واتسون

پدر رفتار گرایی، شخصیت را مجموعه ای سازمان یافته از عادات می پندارد.

اریک اریکسون

روان پزشک و روان کاو مشهور هم معتقد است که رشد انسان در قالب یک سلسله مراحل و وقایع روانی- اجتماعی صورت می پذیرد که شخصیت انسان تابع نتایج آن مراحل و وقایع است .

جورج کلی

یکی از روان شناسان شناختی معاصر ، روش خاص هر فرد را در جستجو برای تفسیر معنای زندگی، شخصیت او می داند.

زیگموند فروید

فروید عقیده دارد که ، شخصیت از نهاد ، خود و فراخود  ساخته شده است.

کمپیل

شخصیت ، یعنی منش ، خصوصیات و تا حدی الگوهای واکنش رفتاری قابل پیش بینی که هر فردی چه به صورت خودآگاه و چه به صورت ناخودآگاه ، به عنوان سبک و شیوه زندگی از خود نشان می دهد. به عبارت دیگر، به مجموعه صفات هیجانی، رفتاری ، منش و خصوصیاتی که در شرایط معمولی معرف شخص بوده و برای هر فردی نسبتاً ثابت و قابل پیش بینی است، شخصیت اطلاق می شود. به نظر وی، شخصیت از دو عامل اصلی تشکیل شده است:

1- خصوصیات ارثی

2- تجارب زندگی ، به خصوص تجارب سال های اولیه زندگی ( اسدی نوقایی، 1384).

برداشت های متفاوت از مفهوم شخصیت به وضوح نشان می دهد که با گذشت زمان، معنای شخصیت از مفهوم اولیه آن که تصویری ظاهری و اجتماعی بود ، بسیار گسترده تر شده است. در حال حاضر ، شخصیت به روند اساسی و پایدار فرد انسانی اطلاق می شود. در اکثر تعاریف، بر وجود تفاوت های شخصیتی بین افراد تأکید شده است. در لغت شخصیت ، این معنا مستتر شده است که ، هر فرد واحدی منحصر به فرد است و هیچ شخص دیگری را نمی توان یافت که کاملاً شبیه به او باشد . با مطالعه شخصیت افراد  ،خصوصیاتی که بر اساس آن ، فردی از فرد دیگر متمایز می گردد، روشن می شود. در حقیقت ، تعریف شخصیت از دیدگاه هر دانشمند یا هر مکتب و گروهی به نظریه و تئوری خاص آن بستگی دارد. البته می توان بر اساس تعاریف فوق ، تعریف نسبتاً جامعی از شخصیت بدین صورت ارائه داد که :

” شخصیت عبارت است از ، مجموعه ای سازمان یافته و واحدی متشکل از خصوصیات نسبتاً ثابت و پایدار که یک فرد را از افراد دیگر متمایز می سازد”.(شولتز، 1990، به نقل از کریمی و همکاران، 1384).

رویکرد صفات:

رویکرد صفات، شخصیت و رفتار را گروهی از صفات دانسته، با پافشاری بر فرد در برابر جایگاه، برای پیش بینی رفتار، به دسته بندی، تبیین و فشرده سازی می پردازد. بر این اساس صفت دسته ای از آمادگی ها برای رفتار ویژه و ویژگی های شخصیت است که با گذشت زمان دور و در موقعیت های گوناگون پایدار می ماند. با این همه صفت از نظر هر نظریه پرداز معنای خاص دارد.

سه نظریه ی شناخته شده این رویکرد نظریه آلپورت، کتل و آیزنک است.(شاملو،1382)

نظریه گوردون آلپورت:

گوردون آلپورت (1896-1966) از جمله روانشناسان آمریکایی بود که با روش بالینی (پیمایشی یا پس رویدادی) و تأکید بر پژوهش فردنگر با پافشاری هم زمان بر رویکردهای فردنگر و قانون نگر، صفت را دارای ساختار عصبی – روانی و توان و ظرفیت بالقوه برای پاسخ یکسان به محرک های گوناگون دانست. وی با اشاره به این که صفت مهم ترین و معتبرترین واحد ارزیابی درونی است، شکل گیری و دگرگونی صفت ها را در پیوند با گروه و جامعه توجیه کرد. وی صفت ها را از نظر فراوانی، شدت و فراگیر بودن تعریف و دسته بندی کرد. که بر این اساس صفت های اصلی (غلبه بر وجود شخص: ماکیاولیست بودن)، صفت های محوری (ویژگی برجسته: مهربانی، درستی) و آمادگی های ثانویه (در محیط ویژه و گاهگاهی)، سه گونه ی اصلی صفت ها هستند.(شولتز و شولتز ، 1998، به نقل از سید محمدی، 1386)

از نظر آلپورت همه ی صفت ها در یک فرد به یک شدت و اهمیت نیستند. برخی مسلط تر، بامعنی تر یا نیرومندتر از صفتهای دیگر هستند. او سه نوع صفت مطرح می کند: اصلی، مرکزی و ثانویه.

صفت اصلی صفتی است که چنان فراگیر، کلی و پرنفوذ است که تمام جنبه های زندگی شخص تحت تأثیر آن قرار دارد. صفتهایی که کمتر فراگیر و کلی هستند، صفتهای مرکزی هستند که هر کس تعداد کمی از آنها را داراست، به نظر آلپورت، تعداد این صفتها در هر فرد، بین 5 الی 10 مورد است. کم اهمیت ترین و غیر کلی ترین نوع صفت، صفت های ثانوی هستند که نسبت به انواع دیگر صفت ها با وضوح و پایداری کمتری به نمایش در می آیند. صفتهای ثانوی ممکن است چنان به ندرت ظاهر یا چنان کم آشکار شود که تنها دوستان بسیار نزدیک شخص متوجه آنها شوند.(شولتز، 1990، به نقل از کریمی و همکاران، 1384).

نظریه ریموند بی کتل:

دیگر نظریه پرداز این رویکرد، ریموند بی کتل (متولد 1905 در انگلستان) است. وی از علوم پایه به روان شناسی روی آورد و با چنین پیشینه ای ضمن نقد روش بالینی که به گفته ی وی استفاده از شهود و خیال پردازی و نیز روش آزمایشی دو متغیره که برای بررسی پدیده های انسانی نابجاست، از روش پیمایشی و شیوه ی پردازش چند متغیره، پردازش تحلیل عاملی بهره جست. ابزارهای پژوهش او پرونده ی زندگی، پرسشنامه خود سنجی و آزمون عینی بود. کتل صفت را ساختار روانی مشاهده پذیر از رفتار منظم و پیاپی تعریف کرده و ضمن پافشاری بر تفاوت صفت با حالت، با دو ملاک اساسی دسته بندی برای صفت ها صورت داده است. با معیار جایگاه نمود صفت سه گونه ی توانشی (هوش)، خلعی (سبک رفتار) و پویشی (انگیزش و اهداف) و با معیار شدت و چگونگی صفت دو گونه ی سطحی ( متجانس ولی نامرتبط) و عمقی (در پیوند با هم و سازنده یک بعد مستقل) دسته بندی صفت ها انجام شده است. البته به نظر می رسد محور نظریه کتل بر صفات سطحی و عمقی بنا شده باشد. وی صفات عمقی را نیز بر اساس سرچشمه شان در دو دسته ی بدنی (سرشتی) و شکل گرفته از محیط (از جمله بازخورد، انگیزه های فطری و انگیزه های اکتسابی) می داند.(شاملو، 1382).

کتل پس از حدود دو دهه پژوهشهای جامع تحلیل عاملی، شانزده صفت عمقی یا اساسی را مشخص کرد که به نظر او، قطعه های ساختمانی شخصیت را تشکیل می دهند. این عوامل، شاید بیشتر از همه در شکلی که غالباً به کار می رود، شناخته شده اند؛ یعنی در یک آزمون عینی شخصیت که به پرسشنامه ی شانزده عاملی شخصیت (16PF) معروف است.

این آزمون هم در زمینه های کاربردی و هم در زمینه های پژوهشی بسیار مفید شناخته شده و محبوبیت کسب کرده است. آزمون شانزده عاملی برای نیم رخ یابی شخصیت های متنوعی چون شخصیت خلاق، روان رنجور و روان تنی، پیش بینی امکان حمله ی قلبی در مردان و اندازه گیری پاسخهای جنسی انسان به تصاویر مستهجن به کار رفته است. این پرسشنامه همچنین برای پیش بینی سانحه پذیری، عملکرد تحصیلی، و موفقیت حرفه ای در انواع مختلفی از مشاغل به کار برده شده است.(شولتز، 1990، به نقل از کریمی و همکاران، 1384)

نظریه هانس جی. آیزنک

آیزنک پژوهشهای گسترده ای در نظریه و اندازه گیری شخصیت انجام داده است. آیزنک با کتل در این نکته توافی نظر دارد که شخصیت مرکب از صفتها یا عوامل است و اینکه این عاملها سازه های نظری ناشی از همبستگی های متقابل میان تعداد زیادی از پاسخ ها هستند. او همچنین معتقد است که صفتها غالباً برای تشکیل چیزی که او سنخ یا تیپ می نامد با یکدیگر همبستگی دارند. در واقع سنخ ترکیبی از صفتهای شخصیت در یک نوع عامل برتر است. آیزنگ سه بعد را مشخص کرده است: P (روان پریش خویی در برابر کنترل تکانه یا کارکرد فراخود)، E (برون گرایی در برابر درون گرایی) و N (روان رنجور خویی یا نا استواری هیجانی در برابر استواری هیجانی).

آیزنگ معتقد است که هر یک از این سنخ های شخصیت می توانند در جامعه سهمی ایفا کنند، هر چند بعضی از آنها بهتر از دیگران انطباق پیدا می کنند. به باور آیزنک، جامعه نیازمند تنوع فراهم شده به وسیله ی درون گراها و برون گراها و دیگر سنخ های شخصیت است و ما را تشویق می کند که محیط هایی فراهم آوریم که به هر فرد امکان می دهد تا بهترین استفاده را از توانایی های خود ببرد. در نظر آیزنک، صفتها و سنخ ها عمدتاً به وسیله وراثت تعیین می شوند. او منکر تأثیر عوامل موثر اجتماعی، محیطی یا موقعیتی در شخصیت نیست، اما معتقد است که چنین اثرهایی محدود هستند و نباید بی جهت مورد تأکید قرار گیرند. آیزنک  چندین وسیله ی ارزیابی بسیار پر کاربرد، از جمله پرسشنامه پزشکی مادسلی،پرسشنامه شخصیت مادسلی و پرسشنامه شخصیت آیزنک را ساخته است.(شولتز، 1990، به نقل از کریمی و همکاران، 1384).

سه نظریه ی پرآوازه ی رویکرد صفات در شخصیت در تعریف صفت در تفاوت های فردی سرشتی در آمادگی اولیه پافشاری داشتند. روش کار آلپورت با انتقاد به روش تحلیل عاملی، بیشتر بر مطالعه ی بالینی استوار بوده حال آنکه کتل و آیزنک از روش ترکیبی و کاربرد تحلیل عاملی بهره گرفته اند. آیزنک سه بعد از صفات، کتل 16 عامل و آلپورت صفات ویژه هر فرد را بی شمار دسته بندی نموده است. آلپورت و کتل به انگیزش اشاره کرده و پیوند میان صفات و انگیزه را مورد بررسی قرار داده اند حال آنکه آیزنک به مبحث انگیزش نپرداخته است.

این مطلب رو هم توصیه می کنم بخونین:   انگیزش و مدل مراحل تغییررفتاراعتیادی

رویکرد صفات در شخصیت گرچه به گفته ی شاملو در عرصه روان شناسی تکان دهنده نبود ولی برای شناسایی آدمی و به ویژه انسان معمولی و متوسط سودمند بوده است.(شاملو، 1382)

مدل پنج عاملی صفات شخصیت:

نظریه های مختلفی برای برای تعیین ویژگی های شخصیتی یا ابعاد شخصیت مطرح شده است اما مدل پنج عاملی مک کری و کوستا که در سال های اخیر در مطالعات و تحقیقات زیادی مورد تأیید قرار گرفته ، مبنای بقیه مدل ها شناخته شده است.

آنها معتقدند که اغلب جنبه های شخصیت از پنج صفت عمده ناشی شده اند و مانند کتل بر این باورند که شخصیت را می توان با ارزیابی صفاتی که آنها مشخص کرده اند، به نحو شایسته ای توصیف کرد.

پنج عامل یا ویژگی غالب شخصیتی در مدل مذکور عبارتند از: درون گرایی در مقابل برون گرایی  ، وظیفه شناسی یا با وجدانی  ، روان رنجوری در برابر ثبات احساسی  ، گشودگی یا استقبال از تجربیات و سازگاری یا تطابق پذیری.(شولتز و شولتز ، 1998، به نقل از سید محمدی ، 1386).

روان رنجوری ( N  )

مؤثر ترین قلمرو مقیاس های شخصیت تقابل سازگاری یا ثبات عاطفی با ناسازگاری یا روان نژند گرایی می باشد . متخصصین بالینی انواع گوناگونی  از ناراحتی های عاطفی چون ترس اجتماعی ، افسردگی و خصومت را در افراد تشخیص می دهند . اما مطالعات بی شمار نشان می دهد افراد که مستعد یکی از وضعیت های عاطفی هستند احتمالا وضعیت های دیگر را نیز تجربه می کنند( مک کری و کوستا ، 1992( تمایل عمومی به تجزیه عواطف منفی چون ترس ، غم ، دستپاچگی ، عصبانیت ، احساس گناه و نفرت مجموعه  حیطه N را تشکیل می دهد . هر چند N چیزی بیشتر و آمادگی برای ناراحتی های روانشناختی دارد . شاید عواطف شکننده مانع از سازگاری می شود . مردان و زنان با نمره بالا در این N ، مستعد داشتن عقاید غیر منطقی هستند و کمتر قادر به کنترل تلاش های خود بوده و خیلی ضعیف تر از دیگران با استرس کنار می آیند . همچنان که اسم این عامل نشان می دهد بیمارانی که به طور سنتی نوروتیک تشخیص داده شده اند کلاً نمره ی بالایی در اندازه های N به دست می آورند (آیزنک و آیزنک ، 1985 به نقل از مک کری و کوستا ، 1998 (.

مقیاس N   همانند سایر مقیاس ها یک بعد از شخصیت سالم را اندازه می گیرد . نمرات بالا ممکن است نشانه ی احتمال بالا برای ابتلا به برخی از انواع مشکلات روانپزشکی باشد اما مقیاس های N نباید به عنوان اندزه ای برای اختلالات روانی در نظر گرفته شود . ممکن است که به دست آوردن یک نمره ی بالا در مقیاسN  با یک اختلال قابل تشخیص روانی همراه نباشد ، از طرفی تمام اختلالات روانی با نمره ی بالا در N  همراه نیست به عنوان مثال یک فرد ممکن است اختلال شخصیت ضد اجتماعی داشته باشد بی این که نمره ی بالایی در N داشته باشد . افرادی که نمرات آن ها در N  پایین است دارای ثبات عاطفی بوده و معمولا آرام ، معتدل و راحت هستند و قادرند که به وضعیت های فشار زا بدون آشفتگی یا هیاهو روبه رو شوند .

 

برون گرایی E

برونگراها البته جامعه گرا بوده اما توانایی اجتماعی فقط یکی از صفاتی است که حیطه برونگرایی دارای آن است دوست داشتن مردم ترجیح گروه های بزرگ و گردهمایی ها ، با جرات بودن، فعال بودن و پر حرف بودن نیز از صفات برون گراهاست .آنها بر انگیختگی عینی و نیز تحریک را درست وقتی مایلند که بشاش باشند . همچنین سر خوش ، با انرژی و خوشبین هستند . مقیاس های حیطه E به طور قوی با علاقه به ریسک های بزرگ در مشاغل همبسته است (کوستا ، مک کری ، 1998).

هر قدر که نشان دادن مشخصات برونگرا ها آسان است به همان اندازه نشان دادن ویژگی های  درون گراها مشکل است . در برخی از توصیف های درون گرایی باید به منزله ی فقدان برون گرایی توجه شود تا به عنوان ضد برونگرایی ، از این رو افراد درونگرا لزوماً از سراب های اجتماعی رنج می برند . گر چه این افراد روحیه ای بسیار شاد برونگراها را ندارند ولی آدم های غیر خوشحال یا بدبینی نیستند . شاید خصوصیات گفته شده را عجیب یابید اما آنها به کمک تحقیقات متعددی برآورده شده اند و موجب پیشرفت های مفهومی در مدل پنج عاملی گردیده اند (کوستا و مک کری ، 1998 ). این تحقیقات موجب تزکیه شدن کلیشه های ذهنی و صفات متقابلی چون شاد- ناشاد ،دوستانه – خصمانه و معاشر –کمرو را به هم متصل می کنند و اطلاعات جدیدی را در مورد شخصیت به وجود آورده است .

انعطاف پذیری (O )

به عنوان یک بند اصلی شخصیت ، انعطاف پذیری در تجربه خیلی کم تر از E و N شناخته شده است . عناصر انعطاف پذیری چون تصور فعال احساس زیبا پسندی ، توجه به احساسات درونی ، تنوع طلبی ، کنجکاوی ذهنی و استقلال در قضاوت ، اغلب نقشی در تئوری ها و بخش های شخصیت ایفا نموده اند. اما به هم پیوستگی آن ها در یک حیطه وسیع و تشکیل عاملی از شخصیت به ندرت مطرح بوده است . مقیاس انعطاف پذیری درست  NEOPI-R  شاید وسیع ترین بعد تحقیق شده می باشد ( مک کری و کوستا ،1998 ).

اشخاص منعطف هم در باره ی دنیای درونی و هم درباره ی دنیای برونی کنجکاو هستند و زندگانی آن ها از لحاظ تجربه غنی است . آن ها مایل به پذیرش عقاید جدید و ارزش های غیر متعارف بوده و بیشتر و عمیق تر از اشخاص غیر انعطاف پذیر هیجان های مثبت و منفی را تجربه می کند. سایر مدل های پنج عاملی اغلب این بعد را عقل نامیده اند و نمرات انعطاف پذیری با آزمون و نمرات هوش هم بسته است . انعطاف پذیری مخصوصا با جنبه های مختلف هوش چون تفکر واگرا که عامل در خلاقیت می باشد ، مربوط است ( مک کری ، 1987 ) . اما انعطاف پذیری مترادف هوش نسیت. برخی اشخاص خیلی با هوش در مقابل تجربه بسته هستند ، متقابلا برخی اشخاص خیلی انعطاف پذیر ظرفیت هوش خیلی محدود دارند.

در قالب تحلیل عوامل اندازه های قابلیت ذهنی عامل ششم مستقلی را تشکیل   می دهند که مؤلفین آن را خارج از حیطه ی شخصیت  در نظر گرفته اند ( مک کری و کوستا ، 1987 ). افرادی که نمره ی پایینی در انعطاف پذیری می گیرند متمایل اند که رفتار متعارف داشته و جایگاه خود را حفظ نمایند . این افراد تازه های آشنا تر را ترجیح می دهند و پاسخ های عاطفی آنان خیلی محدود است. ( مک کری و کوستا، 1998)

اما مدارکی وجود ندارد که نشان دهد انعطاف نا پذیری به تنهایی یک عکس العمل دفاعی تعمیم یافته است بر عکس به نظر می رسد که اشخاص انعطاف ناپذیر بطور ساده یک حیطه ی محدودتری دارند اما ثبات بیشتری در علاقه به حیطه ی فعالیت خودشان می دهند . همچنین آنان متمایل به حفظ وضعیت اجتماعی و سیاسی هستند . اما این افراد نباید به عنوان قدرت طلب در نظر گرفته شوند. انعطاف پذیری به نابردباری ، خصمانه یا قدرت طلبی پرخاشگرانه دلالت ندارد . این ویژگی ها به احتمال زیاد نشانه ی   درجه ی دلپذیری در سطح خیلی پایین است . متقابلاً اشخاص انعطاف پذیر غیر سنتی و غیر متعارف هستند علاقه مندند همیشه سوال کنند و  آماده ی پذیرش عقاید سیاسی و اجتماعی و اخلاقی جدید هستند . یک فرد انعطاف پذیر ممکن است به سیستم ارزشهای خود مسئولانه پاسخ دهد ، همچنان که سنت گراها این کار را می کنند. فرد انعطاف پذیر ممکن است از نظر روانشناسی خیلی سالم تر یا رشد یافته تر باشد اما ارزش انعطاف پذیر یا انعطاف نا پذیر بستگی به اقتضاهای یک موقعیت دارد و افراد هر دو گروه کارهای مفید و موثر در جامعه انجام می دهند .

دلپذیر بودن (A)

همانند برون گرایی دلپذیر بودن مقدمتاً بعدی  از تمایلات بین فردی است . یک فرد دلپذیری اساساً نوع دوست است ، او نسبت به دیگران همدردی کرده و مشتاق است که کمک کند و باور دارد که دیگران نیز متقابلاً کمک کننده هستند . در مقابل فرد غیر دلپذیر ستیزه جو، خود مدار و شکاک نسبت به دیگران بوده و رقابت جو است تا همکاری کننده افراد بسیار مایلند که دلپذیر بودن را هم به عنوان صفتی که از لحاظ اجتماعی مطلوب است و هم از لحاظ روانی حالت سالم تری دارد بپذیرند.

این امر نیز حقیقت دارد که افراد دلپذیر مقبول تر و محبوب تر از افراد ستیزه جو هستند ولی باید توجه داشت که آمادگی به جنگیدن در برابر منافع خود هم یک امتیاز است و لذا دلپذیر بودن در میدان جنگ یا در صحن دادگاه فضیلتی محسوب نمی شود.

در مورد تمایل نوروتیک (حرکت بر علیه مردم ) و (در حرکت به طرف مردم ) بحث نموده است که این دو شبیه شکل مرضی دلپذیر بودن و ستیزه جو بودن می باشد . نمره ی پایین در   Aبا حالات شیفتگی ،ضد اجتماعی و اختلال شخصیتی پارانوئید همراه بوده در حالی که نمره بالا درA با اختلال شخصی وابسته همراه است (کوستا و مک کری،1990،به نقل از گروسی ، 1381)

با وجدان بودن (C )

تعدادی از تئوری های شخصیت بخصوص تئوری روان پویایی به کنترل تکانه ها توجه دارند در طول دوره رشد اغلب افراد یاد می گیرند که چگونه با آرزوهایشان کنار بیایند و ناتوانی در جلوگیری از تکانه ها، وسوسه ها کلاً نشانه ای از بالا بودن N در میان بزرگسالان است ، کنترل خود همچنین می تواند به مفهوم قدرت طرح ریزی خیلی فعال ، سازماندهی و انجام وظایف محوله به نحو مطلوب نیز می باشد . تفاوت های فردی در این مورد اساس با وجدان بودن است .

این حیطه را به نام «تمایل به موفقیت » نامیده اند . نمره ی بالا در C با موفقیت شغلی و تحصیلی همراه است . نمره ی پایین در C ممکن است موجب شود که فرد از باریک بینی لازم ، دقت و پاکیزگی زیاد و ((معتادکار )) بودن اجتناب کند . با وجدان بودن جنبه ای از آن جنبه ای است که مدتی ((منش)) نامیده می شود . افراد با نمره های بالا در C زیاد دقیق ، خوش قول و مطمئن هستند اما افراد با نمره ی پایین درC لزوماً فاقد اصول اخلاق نیستند اما در به کارگیری اصول اخلاقی زیاد دقیق نیستند همچنین آنان در تلاششان برای رسیدن به هدف هایشان بی حال هستند . مدارکی وجود دارد که این افراد خیلی لذت گرا بوده و علاقه ی زیادی به امور جنسی دارند (مک کری و کوستا 1998،ترجمه ی گروسی ،1381)

Schultz

Gordon Allport

Adams

carl Rogers

J.B. Watson

Erik Erikson

Gorge Kelly

Sigmund Freud

id

ego

super ego

Campbell

Scholtz

Adjectives Approach

Cattel

Eysenck

Alport

Schultz & Schultz

Cardinal

Central

Secondary

Schultz

Cattel

The sixteen personality factor questionnaire

Schultz

Eysenck

 Super factor

Psychoticism

Neuroticism

Maudsely Medial Questionnaire

Schultz

Mccrae & Costa

Introversion/ Extroversion

Conscientiousness

Neuroticism/ Emotional stability

 Openness

 Agreeableness

 Schultz & Schultz